نگاشته شده توسط: میرزا قشمشم | اوت 30, 2010

خدای در بند!

خدای در بند!

.

یه روز یه بنده خدایی سرش می خوره به سنگ و عقل از سرش می پره، از روی بی عقلی میاد و ادعای خدایی می کنه و فریاد انا الحق سر می ده.

این ادعا به گوش مردم که می رسه، غل و زنجیر برمی دارن و اون بنده خدا رو کت بسته میندازن تو زندون!

این خبر به گوش ِ یه یارویی می رسه، یارو هم کار و بارش رو ول می کنه و میره ملاقات بنده خدا و با نیشی که تا بناگوش باز بود میگه: پس چی شد؟ خدا هم مگه زندون میره؟

بنده خدا با حالتی عرفانی جواب میده: خدا همه جا هست!

Advertisements
نگاشته شده توسط: میرزا قشمشم | ژوئن 2, 2010

در ِ مسجد!

در ِ خونه ی بنده ی خدایی رو دزد برد، بنده ی خدا  بیل و کلنگ برداشت و رفت در ِ مسجد رو از جا کند!

یک یارویی بهش رسید و گفت: چرا در ِ خونه ی خدا رو کندی؟

بنده خدا گفت: دزد در ِ خونه ی من رو برده! خدا هم که همه رو میشناسه، پس دزد ِ در رو هم میشناسه! دزد رو تحویل من بده، من هم میام در خونش رو پس می دم!

نگاشته شده توسط: میرزا قشمشم | مه 14, 2010

تمام مصحف در خورجین بود!!!

یه بنده خدایی دوان دوان در خیابان بالا و پائین می رفت و دو دستی بر سر می کوبید! یه یارو بهش رسید! گفت: چه شده؟

بنده خدا گفت: زدند حاجی! زدند! کیفم را زدند!

یارو گفت : خوب لازم بود که سوره ی یاسین را می خواندی! ذکر ِ آن، مال را از دزدی و آسیب حفظ می کند!

بنده خدا گفت : یاسین را از کجا گیر بیارم؟ یارو جواب داد : در قرآن است!

بنده خدا با دهانی که از تعجب باز بود گفت : حاجی! کل ِ قرآن در کیفم بود! آن را هم بردند!

نگاشته شده توسط: میرزا قشمشم | مه 5, 2010

الصلوة!

یه بنده خدایی به یه یارو گفت: حاجی میگن مسلمون های شهر کم شدن!

یارو گفت : باهام بیا مسجد تا تعداد ِ مسلمون ها رو بهت نشون بدم!

به مسجد که رسیدن یارو رفت بالای مناره و داد زد: هی علی الصلوة!

ملت کار و کاسبی رو ول کردن و دوان دوان اومدن سمت مسجد!

یارو یه نگاهی به اون بنده خدا انداخت گفت: حالا تعداد مسلمون ها رو دیدی؟

بنده خدا گفت : آره؟ اگه مردی بگو هی علی الزکوة ! تا ببینم چند نفر مسلمونن!!!

نگاشته شده توسط: میرزا قشمشم | آوریل 28, 2010

نفرین!

یه یارویی گندم برد پیش یه بنده خدایی و گفت: آسیابش کن! بنده خدا گفت: وقت ندارم!

یارو گفت: اگه گندمم رو آسیب نکنی، خودت و خرت و همه ی اهل و عیالت رو نفرین می کنم!

بنده ی خدا یه نگاهی بهش انداخت و گفت: اگه دعات مستجابه از خدا بخواه که گندمت رو آرد کنه!

نگاشته شده توسط: میرزا قشمشم | آوریل 21, 2010

این زبون بسته که عقل نداره

یه آخوند که تازه پشت لباش سبز شده بود با یه چماق تو دستش یه سگ ِ بی همه کس رو می زد!

یه بنده خدایی جلو رفت و گفت : چیکار می کنی جوون؟

آخوندک گفت : پدرسگ ِ نجس پریده بود تو مسجد و داشت همه جا رو به نجاست می کشید!

بنده خدا گفت : ولش کن! این زبون بسته که عقل نداره! وگرنه منی که عقل دارم رو تا حالا دیدی پا تو مسجد بزارم؟

نگاشته شده توسط: میرزا قشمشم | آوریل 18, 2010

برادر این کارت ثواب نداره

میگن که یه بنده خدایی داشت به تصویر ِ ماه و ستاره ها تو آب نگاه می کرد!

یه یارویی اومد بهش گفت : چرا این کار رو می کنی؟

گفت : بعضی ها میگن ثواب داره!

یارو گفت : برادر این کارت ثواب نداره!

اون بنده ی خدا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت : ثواب نداشته باشه! کیف که داره

نگاشته شده توسط: میرزا قشمشم | آوریل 11, 2010

یک . دو . سه … شروع می کنیم!

شروع می کنیم ! توکلت علی الله! :دی

دسته‌ها