نگاشته شده توسط: میرزا قشمشم | اوت 30, 2010

خدای در بند!

خدای در بند!

.

یه روز یه بنده خدایی سرش می خوره به سنگ و عقل از سرش می پره، از روی بی عقلی میاد و ادعای خدایی می کنه و فریاد انا الحق سر می ده.

این ادعا به گوش مردم که می رسه، غل و زنجیر برمی دارن و اون بنده خدا رو کت بسته میندازن تو زندون!

این خبر به گوش ِ یه یارویی می رسه، یارو هم کار و بارش رو ول می کنه و میره ملاقات بنده خدا و با نیشی که تا بناگوش باز بود میگه: پس چی شد؟ خدا هم مگه زندون میره؟

بنده خدا با حالتی عرفانی جواب میده: خدا همه جا هست!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: