خدای در بند!
.
یه روز یه بنده خدایی سرش می خوره به سنگ و عقل از سرش می پره، از روی بی عقلی میاد و ادعای خدایی می کنه و فریاد انا الحق سر می ده.
این ادعا به گوش مردم که می رسه، غل و زنجیر برمی دارن و اون بنده خدا رو کت بسته میندازن تو زندون!
این خبر به گوش ِ یه یارویی می رسه، یارو هم کار و بارش رو ول می کنه و میره ملاقات بنده خدا و با نیشی که تا بناگوش باز بود میگه: پس چی شد؟ خدا هم مگه زندون میره؟
بنده خدا با حالتی عرفانی جواب میده: خدا همه جا هست!